۰۵٫۰۵
این موجودات دارای لایه های عجیبی از شخصیت و دائما در حال تغییر وضیعت هستند، دانشمندان هنوز پی به لایه های ضخیم چند شخصیتی این موجودات نبرده اند.
ممکنه هفته اول یک کارمند جزء یا بهتر بگم دون پایه باشند، هفته دوم به منشی دفتر و هفته بعد منشی رئیس، چند روز بعد محرم راز!!! روز بعدش تبدیل به یک راز میشن،
در ادامه صاحب راز (رئیس شرکت) و در آخر صاحب اموال راز!!!!
موجوداتی کاملا کم توقع در زمینه حقوق و دست مزد ولی پر توقع در اموری که اصلا بهشون مربوط نیست مخصوصا پشت تلفن، گاها شنیده شده که میگن: "شرکت مال بابامه"
تنها گونه ایی از موجودات هستند که دارای مولتی حواس هستند، یعنی در حالی که تلفن جواب میدن، پیامک میفرستن، ناخون سوهان میزنن،
تو فکر رنگ جوراب یکی از کارمندهای مجرد شرکت هستند، صحبت های رئیس که پشت در بسته هستش رو دنبال میکنند و…
با اینکه حضور فیزیکی در شرکت دارند ولی به طور کاملا حرفه ایی با جهان و دنیای خارج از شرکت ارتباط دارند (مخصوص شرکت های دارای شعب)
که دوره های فوق تخصصی و آخرین تکنیکهای مخبری رو گذرانده اند. به طوری که رئیس شرکت رو که ختم روزگار هستش رو ایکی ثانیه مورد پیچش قرار میدهند.
گاها مثل مثلث برمودا به سمتشون کشیده و جذب میشی و گاها تا شعاع ۱۰ متری نمیتونی بهش نزدیک بشی به علت گاز گرفتگیه پاچه!!!!
در نگاه اول مثل بره معصوم و بی آزار به نظر میرسن ولی وقتی در دام این موجودات اسیر میشی عین گرگ وحشی و خونخوار تغییر شکل میدن (یجورایی مثل فیلم Jennifers Body)
خلاصه موجوداتی هستند که خواب و آسایش رو از کارمندان مجرد شرکت گرفته اند!!!!
بعد از کلی مقدمه چینی و تعریف و تمجید از این موجودات، ماجرایی رو میخوام براتون تعریف کنم که تمام اتفاقات و شخصیت ها واقعی می باشند. البته با گذاشتن اسم فرضی برای شخصیت
داستان ،چون ممکنه خطراتی شخصیت اصلیه داستان رو بعد از تعریف این ماجرا تهدید کنه!! (چــــــی گفتم؟!!! خدایی یکبار دیگه جمله رو تا انتها بخونید!!!!)
رزوگاری نه چندان دور به مدت ۲ سال داخل شرکتی که شعبه های زیادی در شهرستان داشت به عنوان گرافیست مشغول به کار بودم.
بهترین سال های زندگیم، هر روزش پر از خاطره بود.
در این شرکت مثل تمام شرکت ها موجوداتی مثل منشی اون هم به تعداد ۳ عدد یافت میشد.
بعضی از روزها به دلایلی که توضیح دادم، تشخیص رئیس و منشی برای ما سخت میشد!
بچه های شرکت (همکاران)، محدوده میز منشی یعنی ۲ تا ۳ متر فاصله از میز منشی رو محدوده خطر اسم گذاشتند!
تجربه نشون داده بود خطرات این محدوده از منطقه مین گذاری شده بیشتره!
وحشتناکتر از همه اسمی بود که روی یکی از منشی های شعبه شهرستان گذاشته بودند، به اسم ترمینـــــاتور!!!!
از اقبال بدم، ترمیناتور با بخش طراحی که بر عهده من بود تماس می گرفت و کارها رو با من هماهنگ می کرد، بر عکس اسمش صدای خیلی قشنگی داشت، صداش مثل گوینده های رادیو بود.
در روز ۴ یا ۵ مرتبه تماس می گرفت، در لا به لای صحبتهاش آمار بچه ها و مخصوصا رئیس شرکت رو از من می خواست و من به هر بهانه ایی از جواب دادن طفره میرفتم.
هر موقع ترمیناتور با من تماس می گرفت بچه های شرکت بی دلیل خندشون می گرفت، هیچ موقع دلیلشو به من نمی گفتند.
تا اینجای ماجرا همه چی آروم و روزگار به خوبی سپری می شد تا اینکه یکی از دوستای نزدیکم آقای ایکس (شخصیت اصلی) استخدام شرکت و همکار من شد بخش هماهنگی یعنی چاپ رو به عهده گرفت.
در واقع ترمیناتور دیگه با من تماس نمی گرفت و با ایکس تماس می گرفت و کارهای شرکت رو هماهنگ می کرد.
خیلی خوشحال شده بودم رسما شرکت برای ما دوتا شده بود خونه خاله!
با اینکه ما دو تا به هم قول داده بودیم به منطقه خطر نزدیک نشیم حتی از پشت تلفن ولی روزگار نامرد به ایکس بی جنبه وفا نکرد و یک نه صد دل شیفته صدای ترمیناتور شد!
از ما هشدار ولی حیف که دیگه دیر شده بود و تو چنگ ترمیناتور گرفتار شده بود.
آخرین رویدادها و خبرهای شرکت رو لحظه به لحظه به ترمیناتور گزارش میداد.
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد و هر روز ابرهای بالا سر ایکس بزرگتر میشد.
اسفند ماه بود و شرکت تصمیم داشت از تمام کارکنان شرکت حتی از شعبه های شهرستان برای درست کردن سالنامه عکس تهیه کنه.
از طرف شرکت به شهرستان مورد نظر فرستاده شدم، فرصت خوبی بود تا ترمیناتور رو از نزدیک زیارت کنم.
وارد شرکت شدم، ای واااااااااااااای بر من، ۱۰۰۰ الله اکبر درست حدس زده بودم به چشم دختر همسایه صورتش مثل تابلوی استاد فرشچیان بود.
بعد از سلام و احوالپرسی داشتم اسمش رو می گفتم که یکهو اجازه نداد حرفم تموم بشه، گفتش: "با خانوم فلان (ترمیناتور) کار دارید؟" اشاره به انتهای راه رو کرد و گفت: "ایشون هستند
الان میان"
زمین و زمان یکهو تاریک شد انگاری سقف شرکت رو سرم خراب شد، دچار نفستنگی شدم، چشام از وحشت داشت منفجر میشد، ضربان قلبم درجا ایستاد، دهنم خشک شده بود.
خانومی بودند تقریبا بالای ۳۵ سال و از وجنات و کمالات دسته جارو کم داشتند که سوارش بشن و پرواز کنند!
تازه دوزاریم افتاد که بچه های شرکت چرا بهش میگن ترمیناتور.
به این یکی منشی در حالیکه زبونم بند اومده بود گفتم: " شوخی میکنی…. نه… نمیشه….!!!"
منشی با صدای نسبتا بلند گفت: " واااااااااااااااااااااااا"
فهمیدم راست میگه، یک لحظه به یاد ایکس افتادم جیگرم کبــــــابــــــ شد، بوی سوختنش تمام شرکت رو برداشته بود.
روز بعدش به شرکت برگشتم، ایکس بیچاره عین اسب خودش رو به من رسوند و از من پرسید: "چه ریختی بود، خوشگل بود؟"
چه جوری این واقع تلخ رو بهش میگفتم؟!!!!!!! بهش گفتم: "دهنت سرویس، قیافش عین صداش قشنگه، حوری که از آسمون ها اومده!!!"
اسرار کرد عکس هارو بهش نشون بدم.
بهش گفتم: "برات سوپرایز دارم الان نمیشه، ۳روز دیگه همراه با سر رسید عکس هارو بهت نشون میدم"
ایکس داشت ذوق مرگ میشد، سریعا عین باد محل رو ترک کرد و رفت سرکارش.
این ۳روز هم مثل روزهای دیگه سپری شد.
من و ۲تا از بچه ها که جریان رو میدونستند به اتاق ایکس رفتیم، سررسید رو دو دستی تقدیم کردم، عین گرگ کمین کرده سررسیدرو از دستم قاپید و شروع به ورق زدن کرد تا اینکه به عکس کارکنان رسید.
من شیطان صفت که همیشه شیطان برام کلاس خصوصی میزاره، اینسری به من گفت: "این بازی رو ادامه بده یکم بخندیم.!!"
در نتیجه اون یکی منشی رو به جای ترمیناتور بهش معرفی کردم.
ایکس بی جنبه عین خودم از خوشی داشت از حال میرفت، بچه ها از داخل داشتنن منهدم میشدند ولی جلوی خودشون رو گرفتن.
دو دقیقه نگذشته بود که تلفن اتاق زنگ خورد، ترمیناتور بود.
دیگه جایی برای ما نبود، اوضاع خطری شد، باید فلنگو میبستیمو فرار رو بر قرار ترجیح میدادیم، اما بچه ها نذاشتن به من گفتن: "بیشین بینیم تازه رسیده جای باحالش!"
ایکس توهم زده برای رو کم کنی تلفن رو گذاشت رو اسپیکر ولی غافل از اینکه قرار تا چند دقیقه دیگه پوزش به خاک مالیده بشه…آخــــــــی.
بعد از کلی چرت و پرت بالاخره رسیدن سر اصل مطلب.
ما همگی گوشارو تیز کرده بودیم ببینیم چه اتفاقی می افته.
تا اینکه ایکس به ترمیناتور میگه عجب عکسی مثل ستاره تو عکس میدرخشی!!!! ترمیناتور میگه چشات قشنگ میبینه ایتجوریا که میگی نیستش!
ایکس میگه: عجب رنگ سبز باحالی پوشیدی.
ترمیناتور هنگ میکنه میگه: کدوم سبز من که مانتوم مشکیه؟!!!؟ (چند بار تکرار میکنه)
بینشون مشخصات ردو بدل میشه تا اینکه ایکس میگه: شوخی میکنی اینی که تو میگی شبیه جادوگرااااس، خیلی وحشتناکه… (یه چیز دیگه میگه که من سانسور کردم).
خودتون یک لحظه تصور کنیــــــــد.
دیگه صدایی از ترمیناتور شنیده نمیشه و گوشی قطع میشه.
ایکس چندبار تماس گرفت ولی ترمیناتور جواب نداد. دهنش از تعجب باز میمونه و یه نیگاه به ما میندازه میپرسه: چی شد؟ چرا اینجوری کرد؟!!!!
من و بچه ها از خنده نقش بر زمین شدیم و از ترس اسابت ترکش به زیر میز پناه بردیم.
یکی از بچه ها جرات به خرج میده و با سپر میره جلو و همه چیزرو تعریف میکنه.
ای وااااااااای بر همگی عین کینگ کنگ وحشی میشه و به سمت من حمله میکنه، شانس اووردم وقت اداری بود و از ترس رئیس کار خاصی انجام نداد. ولی ۳ روز باهم قهر بودیم و از دست من دلخور.
بعد از ۳ روز ایکس خندان و خوشحال وارد شرکت شد، بچه ها جمع بودن اتاق من وقت ناهار بود. ایکس به ما ملحق شد یه مشت دراژه (تافی روکش دار) به ما تعارف کردو به من گفت: "بی خیال رفیق
دهنت رو شیرین کن یه خبر خوش دارم"
بچه ها چون کلا انسان های سوسول و همیشه در حال رژیم گرفتن هستن، نخوردن ولی من دین و ایمانم رو بخاطر اینجور چیزها میدم، درجا رو هوا از دست ایکس گرفتم و هنوز وارد خندق بلا نکرده بودم که
ناخداگاه اشک از چشمانم از شدت تلخی سرازیر شد، جدوآبادم جلوی چشمام یه دور رژه رفتن، گلاب به روتون نزدیک بود بالا بیارم، خودم رو به در و دیوار میکوبیدم ولی هیچ فایده ایی نداشت!!!
ایکس نامرد کپسول امگا۳ یا روغن ماهی رو به طور حرفه ایی با روکش شکلات شبیه شکلات درست کرده بود!
به طور طبیعی این کپسول رو نمیتونی قرت بدید تصور کنید من زیر دندونم این کپسولهارو ترکوندم و چشمام سیاهی رفت، اونهم نه یکی و نه ۲تا، ۳ یا ۴تا.
جدا وحشتناکترین چیزیه که تو عمرتون میتووووووونید تجربه کنید.
در واقع نقشه ایکس تمام و کمال اجرا نشد چون بچه ها از این کوفتیا نخوردن ولی به قول ایکس اصل کاری من بودم که به سزای عمل زشتم رسیدم!
ترمیناتور انتقامش رو بعدها از ایکس گرفت و ایکس به خاک سیاه نشست، درسته آقای اییییییییییییییییکس؟!!!
این روزها اتفاقی شبیه این ماجرا برای یکی از دوستام داره پیش میاد، من به اسم کابل پر سرعت صداش میزنم!
آقای کابل پر سرعت این ماجرارو برای تو و امثال تو نوشتم، شاید باعث شه دل از این عشق و عاشقی به
این موجودات که یکیش بوی ترشی لیته میده و اون یکی بوی پوشک بچه میده، بکنی و مثل رفیقمون به راه راست هدایت شی (تا دیر نشده)!!!!
————————-
" گفت احوالت چطور است
گفتمش عالی ست
مثل حال گل
حال گل در دست چنگیزخان مغول"
قیصر امین پور
————————-
خداااااااااحافظ.
