۱۳۹۰
۰۵٫۰۵

"به نام یگانه لایق پرستش"


این موجودات دارای لایه های عجیبی از شخصیت و دائما در حال تغییر وضیعت هستند، دانشمندان هنوز پی به لایه های ضخیم چند شخصیتی این موجودات نبرده اند.
ممکنه هفته اول یک کارمند جزء یا بهتر بگم دون پایه باشند، هفته دوم به منشی دفتر و هفته بعد منشی رئیس، چند روز بعد محرم راز!!! روز بعدش تبدیل به یک راز میشن،
در ادامه صاحب راز (رئیس شرکت) و در آخر صاحب اموال راز!!!!

 موجوداتی کاملا کم توقع در زمینه حقوق و دست مزد ولی پر توقع در اموری که اصلا بهشون مربوط نیست مخصوصا پشت تلفن، گاها شنیده شده که میگن: "شرکت مال بابامه"

تنها گونه ایی از موجودات هستند که دارای مولتی حواس هستند، یعنی در حالی که تلفن جواب میدن، پیامک میفرستن، ناخون سوهان میزنن،
 تو فکر رنگ جوراب یکی از کارمندهای مجرد شرکت هستند، صحبت های رئیس که پشت در بسته هستش رو دنبال میکنند و…

با اینکه حضور فیزیکی در شرکت دارند ولی به طور کاملا حرفه ایی با جهان و دنیای خارج از شرکت ارتباط دارند (مخصوص شرکت های دارای شعب)
که دوره های فوق تخصصی و آخرین تکنیکهای مخبری رو گذرانده اند. به طوری که رئیس شرکت رو که ختم روزگار هستش رو ایکی ثانیه مورد پیچش قرار میدهند.

گاها مثل مثلث برمودا به سمتشون کشیده و جذب میشی و گاها تا شعاع ۱۰ متری نمیتونی بهش نزدیک بشی به علت گاز گرفتگیه پاچه!!!!
در نگاه اول مثل بره معصوم و بی آزار به نظر میرسن ولی وقتی در دام این موجودات اسیر میشی عین گرگ وحشی و خونخوار تغییر شکل میدن (یجورایی مثل فیلم Jennifers Body)
خلاصه موجوداتی هستند که خواب و آسایش رو از کارمندان مجرد شرکت گرفته اند!!!!

بعد از کلی مقدمه چینی و تعریف و تمجید از این موجودات، ماجرایی رو میخوام براتون تعریف کنم که تمام اتفاقات و شخصیت ها واقعی می باشند. البته با گذاشتن اسم فرضی برای شخصیت
داستان ،چون ممکنه خطراتی شخصیت اصلیه داستان رو بعد از تعریف این ماجرا تهدید کنه!! (چــــــی گفتم؟!!! خدایی یکبار دیگه جمله رو تا انتها بخونید!!!!)

رزوگاری نه چندان دور به مدت ۲ سال داخل شرکتی که شعبه های زیادی در شهرستان داشت به عنوان گرافیست مشغول به کار بودم.
بهترین سال های زندگیم، هر روزش پر از خاطره بود.
در این شرکت مثل تمام شرکت ها موجوداتی مثل منشی اون هم به تعداد ۳ عدد یافت میشد.
بعضی از روزها به دلایلی که توضیح دادم، تشخیص رئیس و منشی برای ما سخت میشد!
بچه های شرکت (همکاران)، محدوده میز منشی یعنی ۲ تا ۳ متر فاصله از میز منشی رو محدوده خطر اسم گذاشتند!
تجربه نشون داده بود خطرات این محدوده از منطقه مین گذاری شده بیشتره!
وحشتناکتر از همه اسمی بود که روی یکی از منشی های شعبه شهرستان گذاشته بودند، به اسم ترمینـــــاتور!!!!
از اقبال بدم، ترمیناتور با بخش طراحی که بر عهده من بود تماس می گرفت و کارها رو با من هماهنگ می کرد، بر عکس اسمش صدای خیلی قشنگی داشت، صداش مثل گوینده های رادیو بود.

در روز ۴ یا ۵ مرتبه تماس می گرفت، در لا به لای صحبتهاش آمار بچه ها و مخصوصا رئیس شرکت رو از من می خواست و من به هر بهانه ایی از جواب دادن طفره میرفتم.

هر موقع ترمیناتور با من تماس می گرفت بچه های شرکت بی دلیل خندشون می گرفت، هیچ موقع دلیلشو به من نمی گفتند.
تا اینجای ماجرا همه چی آروم و روزگار به خوبی سپری می شد تا اینکه یکی از دوستای نزدیکم آقای ایکس (شخصیت اصلی) استخدام شرکت و همکار من شد بخش هماهنگی یعنی چاپ رو به عهده گرفت.
در واقع ترمیناتور دیگه با من تماس نمی گرفت و با ایکس تماس می گرفت و کارهای شرکت رو هماهنگ می کرد.
خیلی خوشحال شده بودم رسما شرکت برای ما دوتا شده بود خونه خاله!
با اینکه ما دو تا به هم قول داده بودیم به منطقه خطر نزدیک نشیم حتی از پشت تلفن ولی روزگار نامرد به ایکس بی جنبه وفا نکرد و یک نه صد دل شیفته صدای ترمیناتور شد!
از ما هشدار ولی حیف که دیگه دیر شده بود و تو چنگ ترمیناتور گرفتار شده بود.
آخرین رویدادها و خبرهای شرکت رو لحظه به لحظه به ترمیناتور گزارش میداد.
 
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد و هر روز ابرهای بالا سر ایکس بزرگتر میشد.
اسفند ماه بود و شرکت تصمیم داشت از تمام کارکنان شرکت حتی از شعبه های شهرستان برای درست کردن سالنامه عکس تهیه کنه.
از طرف شرکت به شهرستان مورد نظر فرستاده شدم، فرصت خوبی بود تا ترمیناتور رو از نزدیک زیارت کنم.
وارد شرکت شدم، ای واااااااااااااای بر من، ۱۰۰۰ الله اکبر درست حدس زده بودم به چشم دختر همسایه صورتش مثل تابلوی استاد فرشچیان بود.
بعد از سلام و احوالپرسی داشتم اسمش رو می گفتم که یکهو اجازه نداد حرفم تموم بشه، گفتش: "با خانوم فلان (ترمیناتور) کار دارید؟" اشاره به انتهای راه رو کرد و گفت: "ایشون هستند
الان میان"
زمین و زمان یکهو تاریک شد انگاری سقف شرکت رو سرم خراب شد، دچار نفستنگی شدم، چشام از وحشت داشت منفجر میشد، ضربان قلبم درجا ایستاد، دهنم خشک شده بود.
خانومی بودند تقریبا بالای ۳۵ سال و از وجنات و کمالات دسته جارو کم داشتند که سوارش بشن و پرواز کنند!
تازه دوزاریم افتاد که بچه های شرکت چرا بهش میگن ترمیناتور.
به این یکی منشی در حالیکه زبونم بند اومده بود گفتم: " شوخی میکنی…. نه… نمیشه….!!!"
منشی با صدای نسبتا بلند گفت: " واااااااااااااااااااااااا"
فهمیدم راست میگه، یک لحظه به یاد ایکس افتادم جیگرم کبــــــابــــــ شد، بوی سوختنش تمام شرکت رو برداشته بود.

روز بعدش به شرکت برگشتم، ایکس بیچاره عین اسب خودش رو به من رسوند و از من پرسید: "چه ریختی بود، خوشگل بود؟"
چه جوری این واقع تلخ رو بهش میگفتم؟!!!!!!! بهش گفتم: "دهنت سرویس، قیافش عین صداش قشنگه، حوری که از آسمون ها اومده!!!"
اسرار کرد عکس هارو بهش نشون بدم.
بهش گفتم: "برات سوپرایز دارم الان نمیشه، ۳روز دیگه همراه با سر رسید عکس هارو بهت نشون میدم"
ایکس داشت ذوق مرگ میشد، سریعا عین باد محل رو ترک کرد و رفت سرکارش.

این ۳روز هم مثل روزهای دیگه سپری شد.
من و ۲تا از بچه ها که جریان رو میدونستند به اتاق ایکس رفتیم، سررسید رو دو دستی تقدیم کردم، عین گرگ کمین کرده سررسیدرو از دستم قاپید و شروع به ورق زدن کرد تا اینکه به عکس کارکنان رسید.
من شیطان صفت که همیشه شیطان برام کلاس خصوصی میزاره، اینسری به من گفت: "این بازی رو ادامه بده یکم بخندیم.!!"
در نتیجه اون یکی منشی رو به جای ترمیناتور بهش معرفی کردم.
ایکس بی جنبه عین خودم از خوشی داشت از حال میرفت، بچه ها از داخل داشتنن منهدم میشدند ولی جلوی خودشون رو گرفتن.
دو دقیقه نگذشته بود که تلفن اتاق زنگ خورد، ترمیناتور بود.
دیگه جایی برای ما نبود، اوضاع خطری شد، باید فلنگو میبستیمو فرار رو بر قرار ترجیح میدادیم، اما بچه ها نذاشتن به من گفتن: "بیشین بینیم تازه رسیده جای باحالش!"
ایکس توهم زده برای رو کم کنی تلفن رو گذاشت رو اسپیکر ولی غافل از اینکه قرار تا چند دقیقه دیگه پوزش به خاک مالیده بشه…آخــــــــی.
بعد از کلی چرت و پرت بالاخره رسیدن سر اصل مطلب.
ما همگی گوشارو تیز کرده بودیم ببینیم چه اتفاقی می افته.
تا اینکه ایکس به ترمیناتور میگه عجب عکسی مثل ستاره تو عکس میدرخشی!!!! ترمیناتور میگه چشات قشنگ میبینه ایتجوریا که میگی نیستش!
ایکس میگه: عجب رنگ سبز باحالی پوشیدی.
ترمیناتور هنگ میکنه میگه: کدوم سبز من که مانتوم مشکیه؟!!!؟ (چند بار تکرار میکنه)
بینشون مشخصات ردو بدل میشه تا اینکه ایکس میگه: شوخی میکنی اینی که تو میگی شبیه جادوگرااااس، خیلی وحشتناکه… (یه چیز دیگه میگه که من سانسور کردم).
خودتون یک لحظه تصور کنیــــــــد.
دیگه صدایی از ترمیناتور شنیده نمیشه و گوشی قطع میشه.
ایکس چندبار تماس گرفت ولی ترمیناتور جواب نداد. دهنش از تعجب باز میمونه و یه نیگاه به ما میندازه میپرسه: چی شد؟ چرا اینجوری کرد؟!!!!
من و بچه ها از خنده نقش بر زمین شدیم و از ترس  اسابت ترکش به زیر میز پناه بردیم.
یکی از بچه ها جرات به خرج میده و با سپر میره جلو و همه چیزرو تعریف میکنه.
ای وااااااااای بر همگی عین کینگ کنگ وحشی میشه و به سمت من حمله میکنه، شانس اووردم وقت اداری بود و از ترس رئیس کار خاصی انجام نداد. ولی ۳ روز باهم قهر بودیم و از دست من دلخور.

بعد از ۳ روز ایکس خندان و خوشحال وارد شرکت شد، بچه ها جمع بودن اتاق من وقت ناهار بود. ایکس به ما ملحق شد یه مشت دراژه (تافی روکش دار) به ما تعارف کردو به من گفت: "بی خیال رفیق
دهنت رو شیرین کن یه خبر خوش دارم"
بچه ها چون کلا انسان های سوسول و همیشه در حال رژیم گرفتن هستن، نخوردن ولی من دین و ایمانم رو بخاطر اینجور چیزها میدم، درجا رو هوا از دست ایکس گرفتم و هنوز وارد خندق بلا نکرده بودم که
ناخداگاه اشک از چشمانم از شدت تلخی سرازیر شد، جدوآبادم جلوی چشمام یه دور رژه رفتن، گلاب به روتون نزدیک بود بالا بیارم، خودم رو به در و دیوار میکوبیدم ولی هیچ فایده ایی نداشت!!!
ایکس نامرد کپسول امگا۳ یا روغن ماهی رو به طور حرفه ایی با روکش شکلات شبیه شکلات درست کرده بود!
به طور طبیعی این کپسول رو نمیتونی قرت بدید تصور کنید من زیر دندونم این کپسولهارو ترکوندم و چشمام سیاهی رفت، اونهم نه یکی و نه ۲تا، ۳ یا ۴تا.
جدا وحشتناکترین چیزیه که تو عمرتون میتووووووونید تجربه کنید.
در واقع نقشه ایکس تمام و کمال اجرا نشد چون بچه ها از این کوفتیا نخوردن ولی به قول ایکس اصل کاری من بودم که به سزای عمل زشتم رسیدم!

ترمیناتور انتقامش رو بعدها از ایکس گرفت و ایکس به خاک سیاه نشست، درسته آقای اییییییییییییییییکس؟!!!

این روزها اتفاقی شبیه این ماجرا برای یکی از دوستام داره پیش میاد، من به اسم کابل پر سرعت صداش میزنم!
آقای کابل پر سرعت این ماجرارو برای تو و امثال تو نوشتم، شاید باعث شه دل از این عشق و عاشقی به
این موجودات که یکیش بوی ترشی لیته میده و اون یکی بوی پوشک بچه میده، بکنی و مثل رفیقمون به راه راست هدایت شی (تا دیر نشده)!!!!


————————-
" گفت احوالت چطور است
  گفتمش عالی ست
  مثل حال گل
  حال گل در دست چنگیزخان مغول"

  قیصر امین پور
————————-

خداااااااااحافظ.

۱۳۹۰
۰۴٫۱۷

حسرت یک لحظه…


به نام خدا

همیشه برای من جای سئوال بود که چرا دوستان، فامیل، آشناها در مقابل بعضی از مسائل احساساتی برخورد می کنند. (تفکرات دوران نو جوانی)
هیچوقت ازشون سئوال نکردم فقط توی ذهنم خیلی سطحی در موردشون فکر میکردم.
شکست عشقی، ازدواجهای ناموفق، فیلم های درام، آهنگهای غمگین، از دست دادن یکی از اعضای خانواده و …
خلاصه اتفاقاتی که باعث میشه آدم ها احساساتشون تحریک بشه قلبشون به درد بیاد دلشون تنگ بشه اشک از چشمانشون سرازیر بشه.
با خودم میگفتم از نظر احساسات من چه فرقی با این افراد دارم؟!!! قلب من از سنگه؟!!!

ولی الان چند ساله حتی اتفاقات کوچیک باعث ناراحتیم میشه، تازه فهمیدم وقتی دل آدم تنگ میشه هیچ راهی نداره جز گریه کردن.
دیگه کم آوردم، تسلیم احساسات شدم.
حال و احوال این روزای من شده یاد روزهای تلخ.

۱۶/۹/۸۵
یک هفته میشه که بخاطر حرفهایی که نباید گفته میشد با پدرم قهر کردم.
جو خونه حسابی سنگین و پر تنش شده، توی این یک هفته شبی نبود که با پدرم جروبحث نکرده باشیم.
پدر اعتقاد داره به حرف زدن از سکوت متنفره یعنی اگه کاری کردیم از هم دلخوریم باید در هر شرایطی به همدیگه میگفتیم.
نمیدونم چرا اینسری برای این مسئله به این کوچیکی حسابی با هم لج کردیم.
توی یکی از این شب ها جرو بحث بالا گرفت و من تقصیر کار، زیاده روی کردم و دلیلشم کشیده محکمی بود که از پدرم خوردم!
برای اولین بار بود همچین برخوردی از پدرم میدیدم، بخاطر وابستگی شدیدی که به پدرم داشتم همچین انتظاری ازش نداشتم.
فردای اون شب بدون خداحافظی به تهران اومدم.
نمیتونم تعریف کنم که چه روز سختی بود.

۱۸/۱۰/۸۵
تقریبا یک ماه از اون شب کذایی گذشته و من همچنان با پدرم قهر بودم، غروب بود کلاس تعطیل شده بود و من به سمت خونه داشتم حرکت میکردم که گوشیم زنگ خورد
پشت خط پدرم بود، خوشحال شدم از خدام بود که جواب بدم ولی این غرور بی منطق اجازه نداد…

۲۰/۱۰/۸۵
جشن کوچکی به همراه دوستان و آشنایان به مناسبت مرخص شدن مادرم از بیمارستان گرفتیم. تصمیم داشتم به مناسبت همچین شبی با پدرم تماس بگیرم و ازش معذرت خواهی کنم.
داشتم شماره پدرم رو میگرفتم که یکی از خانوم های فامیل صدا زد و گفت: "زود باش بیا می خوام فالتو بگیرم، دستت رو رو کنم!"
برای اینکه مهمان هارو منتظر نذارم، تماس رو قطع کردم.
من که کلا به فال اعتقادی ندارم و هی می پردیم وسط صحبت های این خانوم.
تا اینکه خیلی جدی به من گفت یک لحظه ساکت شم، دستش رو به حالت سر درد روی پیشونیش گذاشت در حالیکه ناراحت بود، تا آخر مهمانی دیگه چیزی نگفت!

۲۲/۱۰/۸۵
تلفن دایما داره زنگ میخوره، همگی از خواب پریدیم.
مادر سریعا با حالتی نگران خودشو به تلفن رسوند، پشت خط برادر بزرگم بود، چیزی نمیگفت، حرفی نمیزد، فقط گریه میکرد.
بعد از چند ثانیه سکوت فقط اشکی بود که از چشم مادرم سرازیر میشد…. باور کردنش سخته، پدر از بین ما رفته بود…

روزهای خیلی سختی بود باید باور می کردیم که دیگه پدر پیش ما نیست. بیش از همه، چیزی که من رو آزار میداد و باعث شد هیچ موقع خودم رو نبخشم، جواب ندادن
به آخرین تماس پدرم بود، حسرتی که همیشه باهامه.
به هر صورتی که بود اون روزها گذشت.
الان ۵ ساله از اون روزها میگذره اما یکروزش بدون فکر پدر نگذشته.
اون روزهای سخت دوباره داره تکرار میشه.
یکی از دوستام میگفت : ۱ سال اول خیلی سخته و باورش سخت تر و رفته رفته هر چی میگذره دلت بیشتر تنگ میشه و توی یه بازه از زمان بیش از پیش به یادش
میوفتی و تنها حسرت روزها و ساعتهایی که گذشترو میخوری.
راست میگفت، این روزها به محضی که تنها میشم به هر طرف که نگاه میکنم صورت پدرم رو میبینم. چون باورش سخته به کسی نگفتم.
این روزها وقتی میرم سر خاک حال و هوای دیگه ایی دارم، انگاری بیش از هر موقعی بهش نیاز دارم، اما این یه واقعیته که دیگه نیستش.

چند روز پیش روی صندلی جلوی مجتمع صدف نشسته بودم و مروری کوتاه روی جزوه درسی میکردم و هر از گاهی به آدمهایی که از جلوی من رد میشدند نیگاه میکردم
تو افکار خودم بودم که یک لحظه به صورتی کسی که از جلوم رد شد خیره شدم، صورتش عین پدرم بود، توی حال و احوال خودم نبودم مثل بچه ۴ ساله شده بودم
می خواستم صداش بزنم که دیگه اشکام بهم امون نداد.
توی این حس و حال بودم که اشکان با من تماس گرفت و اومد پیش من، اون شب بیش از حد ناراحت بودم ولی بروز ندادم، نمیدونم شایدم اشکان فهمیده بود و به روی خودش نیاورد.
وقتی خونه اومدم ساعت ۱۲ شب بود و دلم حسابی گرفته بود، رفتم سراغ عکسهای پدرم از عکس های جوونی تا روز…
هر کدوم برای من دنیایی بود و حس و حالی غریب.
با یادش خوابم برد تو خواب دیدم موبایلم زنگ میخوره، پشت خط پدرم بود، باورم نمیشد، ذوق کرده بودم، بلافاصله موبایل رو جواب دادم
زبونم بند اومده بود، خود خود پدرم بود.

درسته هیچ کس نمیتونه جای عزیزایی مثل پدر و مادر رو بگیره و شرایطی مثل تنهایی بیشتر باعث میشه به فکرشون بیوفتی و دلت براشون تنگ بشه.
توی این سالها که با نبود پدر گذشت، با شکر خدا رفیقهایی خوبی داشتم که قسمتی از تنهایی من رو پر کردند.
اردشیر: که خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و بهتر از هر کسی حرفهای من رو متوجه میشه چون مثل من پدرشو از دست داده.
اشکان: که از برادر دلسوزتر و نزدیکتر به من که تو هیچ شرایطی تنهام نمیذاره، گاهی بی معرفتی از جانب من بوده ولی مثل دوست واقعی همیشه همرای منه.
رضا: دوست قدیمی و یار همیشگی که در همه شرایط میشه روش حساب کرد.
مازیار: بیشتر درد دلامو باهاش تقسیم کردم.
جواد: فوق العاده انسان مثبت و خنده رو.
ابوالفضل: کاملا شوخ و باجنبه و تو بدترین اوضاع روحی حرفاش باعث آرامش شده.
سینا و نیما، امیر، مسعود، مهیار،اسحاق، محمد، فرهاد، مهدی، ایمان، کیوان…
انشاالله همیشه سایه پدر و مادر بالای سرتون باشه و لحظه ایی ازشون غافل نشید.

هیچ موقع حال رو، همین لحظه ایی که هستیم رو از دست ندیم، چون ممکنه برای همیشه دیر بشه دیگه وقتی باقی نمونه برای جبران…



خداحافظ…  

۱۳۹۰
۰۳٫۱۸

ادامه…( محــــاکـــــمه!!!! )


به نام خدا


زنجیر به پا، دستبند به دست، کتک خورده، دو تا مامور هیکلی شبیه هالک در حال کشوندن من به جایگاه متهم هستند.

من انقدر کتک خورده بودم که به کارهای نکرده میخواستم اعتراف کنم.
قاضی با عصبانیت کامل اعلام میکنه دادگاه رسمیه و همه دهناشونو ببندن، ساکت بشن.
"آقای قاضی ازتون اجازه میخوام قبل از شروع به اعترافاتم از شما از دست اندرکاران و مخصوصا مسئولین محترم زندان که با صبر و شکیبایی و محبت بیش از حدشون
در بازجویی ها،در گرفتن اعترافات به اینجانب داشتند تشکر کنم."

ادامه پست قبلی…..
روز سوم یعنی روز فاجعه فرا رسید. برای اجرای نقشه (اسباب کشی) فقط دو روز فرصت مونده بود.
باید وانمود میکردم که فرصتی ندارم  و مجبورم توی این دو روزه به خونه جدید اسباب کشی کنم.

با کمک رفیقم (امیر……شریک جرم) برای اجرای نقشه سناریو کوتاهی نوشتیم!
قرار شد امیر نقش پسر صاحب خونه، که به تازگی خونرو از ما خریدرو بازی کنه.
سناریو به این صورت: هنگام بیرون رفتن ما از خونه، امیر در حالیکه عصبانیه، بخاطر بدقولی در تحویل خونه، یکهو جلوی ما سبز میشه و شروع به دعوا و گلاویز
شدن با من میکنه!!!
با تموم شدن این سکانس نقش فوق العاده سخت، زیر پوستی، حساس و اسکار بگیر اینجانب شروع میشه.
کلی باید احساسات به خرج بدم و تاثیر گذار باشه.
مثل یکی از صحنه های فوق العاده انیمیشن "شرک". گربه چکمه پوش با میمیک صورت و مظلوم نمایی سربازهارو به طور حرفه ایی گول زد و جیگر
بینندرو به درد آورد!!

ساعت ۱۰ صبح بود و همگی داشتیم از خونه میرفتیم بیرون که امیر جلوی ما سبز شد و ….
امیر نقش رو به خوبی بازی کرد و نوبت من بود تا تیر خلاص رو به سمت بچه ها شلیک کنم.
بچه های ساده لوح تحت تاثیر قرار گرفته بودند و حسابی جو گیر شده بودن و یه لحظه خودشونو تو لباس بت من شایدم سوپرمن میدیدند ولی من بچه هارو با گوشهای دراز میدیدم!!!!
با جوی که حاکم بر محیط بود (جوسازی) بچه ها تصمیم گرفتند مثل اسب تازه نفس کمک کنند.

تصور کنید تو هوای تقریبا ۴۵ درجه شروع به اسباب کشی کردیم.
برای نیما و سینای غرب زده که مدت ها تو سوئد زندگی کرده بودند، هوای چابهار مثل جهنم بود و داشتند تلف میشدند
خونه جدید دو خیابان بالاتر از خونه فعلی بود، و قرار شد سری اول اسبابرو بچه ها ببرن و من بهشون ملحق شم.
۱۰ دقیقه از رفتن بچه ها نگذشته بود که رضا با من تماس گرفت.
فریاد میکشید و میگفت: بیا که نیما کشته شد، خودتو زود برسون!!
گیج و نگران شده بودم، خودمو سریعا به محل حادثه رسوندم.
سینا و رضا دم در واساده بودن و جرات نمیکردند برن داخل و از نیما خبری نبود!
هنوز گیج میزدم، رقتم سمت بچه ها و از لای در داخل حیاط رو نیگاه کردم.
واااااااااااای بر من!!!!!! جلوی خودمو نتونستم بگیرم و از خنده نقش بر زمین شدم!!!!!!!!
یعنی رسما یکی از خنده دارترین و ناب ترین صحنه های زندگیم بود.
"رکسی" سگ یکی از آشناها به کمدی که تو وسط حیاط بود داشت چنگ مینداخت و دائما پارس میکرد. و از قرار معلوم نیما توی کمد بود. داد میزدو به من فحش میداد!!!!
این آشنامون به خاطر مسافرتهای زیاد بیشتر اوقات سگشو میذاره پیش من. صبح زود با من تماس گرفته بود، چون فکرم مشغول نقشه و سناریو بود، کلا فراموش کرده بودم به بچه ها
بگم که رکسی تو حیاط و قرار پاچشونو بگیره.

رکسی با چند تا قند آروم شد و اجازه داد نیما از کمد بیاد بیرون، نیما شبیه میت تو تابوت شده بود.
چند تا قدم بر نداشته بود که یکهو افتاد و از حال رفت!!!!
قضیه دیگه جدی شده بود، تو نقشه همچین چیزی نبود. همگی نگران شده بودیم و سریعا نیمارو به نزدیکترین بیمارستان رسوندیم.
نیما بستری شد و یه سرم اندازه گالن ۲۰ لیتری بهش وصل کردند.
موبایل نیما داشت زنگ میخورد، پشت خط مادر نیما و سینا بود، سینا از ترسش نمیتونست جواب بده و از من خواست صحبت کنم و ماجرای نیمارو تعریف کنم!
بعد از سلام و احوالپرسی به مادر نیما گفتم: نیما مزاحم یه دختر تو خیابون شده، و دختره سگشو ول کرده و افتاده دنبال نیما و نیما از ترسش از حال رفته!!! الان تو بیمارستان هستیم
و به نیما سرم وصل کردن!
ازاونجایی که نیما سابقه بدی داره، مادر نیما با عصبانیت کامل از من خواست گوشیرو بدم به نیما،
نیما که تو خواب و بیداری بود تازه حالش بهتر شده بود، گوشیرو دادم بهش، هنگ کرده بود و فقط گوش میداد، از کلش داشت دود بلند میشد.
مادر نیما بدون خداحافظی گوشیرو قطع کرد!!!
از خنده داشتیم منهدم میشدیم که یکهو خانوم پرستار که تنها وظیفش تذکر دادنه، با صدای ۱۰ ریشتری به ما گفت: لطفا ساکت، رعایت حال بقیه مریض ها رو بکنید!؟
پرستار که حسابی جوگیر شده بود، اگه یه نیگاه مینداخت، متوجه میشد هیچ مریضی روی تخت نیست!
رضا گفت: چه خشن داریم به مریض روحیه میدیم.
تو یه چشم به هم زدن پرستار رفت و با بزرگترش (آقای دکتر) اومد. دکتر بلافاصله همگیمون رو از بیمارستان مرخص کرد!

اسباب کشی تا آخر شب ادامه داشت، از خستگی همگی از هوش رفتیم، وقتی چشم باز کردیم ساعت ۲ ظهر بود.
روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت، خوشحال از اینکه با یک نقشه حساب شده بار سنگین اسباب کشی از دوشم برداشته شد و ناراحت بخاطر آخرین روزی که با بچه ها دور
هم بودیم.

تصمیم داشتم موقع رفتن همه چیز رو براشون تعریف کنم، از امیر خواستم زحمت بردن بچه ها به فرودگاه رو بکشه.
بچه ها ساک بدست دم در منتظر بودند که امیر مثل دفعه پیش جلوی در سبز شد!
سینا گفت: این یارو باز اینجا چیکار داره، چرا هر موقع جایی میخوایم بریم جلومون سبز میشه؟!
گفنم: اومده دنبال کلید خونه، نمیدونم شاید یکی بهش خبر میده.
به امیر دست دادم و روبوسی کردیم، امیر رو به بچه ها معرفی کردم. قیافه بچه ها شده بود علامت سئوال همراه با تعجب؟!
سینا و نیما هنگ کرده بودند و رضا اوضاش داغونتر بود، بلو اسکرین شده بود.
خلاصه با خونسردیه کامل ماجرارو براشون تعریف کردیم.
قیافشون یکهو تغییر کرد، خون جلوی چشماشونو گرفته بود ، وحشتناک شده بودند.
توی یک لحظه مثل " مـــــوشکـــــ شهابـــــ" به سمت من حمله کردند! و در حد مرگ کتک خوردم.
امیر عین بز فقط تماشا میکرد. بعد از کلی التماس بی خیال من شدند.
موقع خداحافظی عهد بستن به زودی انتقام سختی از من بگیرن…!

آقای قاضی و بیشتر حضار خوابشون برده، یه نفر دستمال بدست قاضی رو از خواب بیدار میکنه و یه چیزی تو گوش قاضی میگه.
بلا فاصله قاضی از آقای دستمال به دست درخواست چرتکه میکنه، بعد از کلی حساب در حالیکه دو دستماله میرقصه حکم تبرئه شدن من رو اعلام میکنه.
مثل اینکه خبر به دنیا آمدن بچه چهارم از زن هفتم آقای قاضییه!!!

بگذریم….
بعد از اعلام حکم قاضی، ناگهان جلسه دادگاه تبدیل به صحن مجلس میشه و عده ایی از دور به نشانه اعتراض شروع به تضاهرات میکنند.
آقای قاضی اوضارو ناجور میبینه، از ترس رو شدن مدرک تحصیلیش مجلس رو به سرعت باد ترک میکنه.

من مووووووندمو یه عده مجلسیه… و یه عالمه بسته پیشنهادی!!!
مجلسی ها طوماری به طول برج میلاد تهیه کرده بودند، صورت جلسه ایی بود از اعترافات من.
به گفته این عده اعترافات اینجانب مشکل خاصی نداشته اما استفاده از واژه "موشک شهاب" کاملا خط قرمزی میباشد و ۱۰۰ درصد نظام رو به خطر میندازه!
در توضیحات نوشته بود: دو کلمه موشک و شهاب به تنهایی هیچ ایرادی نداره. اما وقتی این دو کلمه در کنار هم قرار بگیرن مثل انفجار تو انبار باروت عمل میکنه و درجا پایه های
نظام رو پودر میکنه!!!!!!!
طی آرایی که از مجلسی ها جمع شد، تصویب شد من رو با طناب به "مــــــوشکــــ شهابــــــ" ببندن و به سوی هدف یعنی ناوهای آمریکا که لگنی بیش نیست، پرتاب کنند!!

——————————————————–
بی نهایت بی گناهان داده اند سرها به دار
بی شمارند ظالمان بی خدا در روزگار
با ملالت زنده ایم در روزگار بد سرشت
بی حسابند دشمنان سودجو در نقش یار …
———————————————————

خداحـــــــافظ…

۱۳۹۰
۰۳٫۰۸

ادامه… (اعترافــــــــ)


به نام خدا


نیما یکی از کله پوکها با من تماس گرفته و تهدید کرده با زبون خوش پست قبلیرو پاک کنم و گرنه به زودی سایت رو هک میکنه!!! لطف کرده و یه فرصت سه روزه داده!!!!

آقا نیما برو کنار بزار باد بیاد، خیلی ریز میبینمت، یه جورایی مهره سوخته شدی، حرفات خریداری نداره، همین روزا حکم اخراجت روی میزه!!!

ادامه پست قبلی…..
"آقای قاضی میخوام اعتراف کنم!!!؟"
"بی زحمت قیافمو حاشوری کنید! روم سیاه، من با یه نقشه از قبل طراحی شده پیشنهاد سفر به چابهار رو قبول کردم، ولی اصلا فکر نمیکردم همچین اتفاقی برای نیما بی افته!!!!؟"
برگردیم به چند روز قبل از سفر…
موقعی که با بچه ها جرو بحث کردم و خواستم از این سفر منصرفشون کنم.
ولی هیچ فایده ایی نداشت در نتیجه اخیتارو دادم دست شیطان و تو یه لحظه نقشه پلیدی کشیدم!!
واقعیت رو باید گفت… راستش قرار بود آخر خرداد به خونه جدید تو چابهار اسباب کشی کنیم. و موقعیت از این بهتر؟؟؟
شانس دم در نشسته بود و از جاش تکون نمیخورد!! از یه طرف به صورت کاملا حرفه ایی بچه ها (رضا، نیما و سینا) عین سیگار زیر پام له میشدند!! (انتقام)
و از یه طرف سه تا کارگر مجانی پیدا کرده بووووووودم!!
بر میگردیم سر جامون یعنی روز اول سفر به چابهار
از قرار معلوم اراذل و اوباش تصمیم داشتند لنگر بندازن خونه ما. این بچه های ساده لوح مثل چند تا مگس تو تار عنکبوت و یا صید تو تور صیاد، تو چنگال من اسیر شده بودند. (خنده شیطانی)
بچه ها طبقه بالا لنگر رو انداختند.
من درمورد اسباب کشی باهاشون هیچ حرفی نزدم، چون ممکن بود عین اسب چموش رم کنن و فرار را بر قرار ترجیح بدن!!
فردای اون روز به سمت سرباز(۴ ساعت از چابهار فاصله داره) حرکت کردیم.هوا همچنان گرم، حتی گرمتر از دیروز.
طرفای ظهر به سرباز رسیدیم. با یکی از مامورهای محیط زیست به سمت محل زندگی گاندوها حرکت کردیم. مجبور بودیم بیشتر مسیر رو پیاده روی کنیم.
از شدت گرما داشتیم بخار میشدیم، یادش بخیر ذبل خان یه دستمال داشت عرقشو باهاش پاک میکرد خوب حال و احوال ما دقیقا مثل ذبل خان بووود!
بعد از کلی راه رفتن به اردوگاه گاندوها رسیدیم!!!  از گرما توی آب لم داده بودند!
مامور محیط زیست خیلی تاکید کرد به هیچ عنوان گول جسه و هیکل گاندوهارو نخوریم (چون از نظر جسه و اندازه ۴/۱ تمساح معمولی بودند) و بهشون نزدیک نشیم.
اما این رضا بی مخ مگه حرف گوش میداد، جو گیر شده بووود حتما باید یه عکس دو نفری، رفاقتی با گاندو مینداخت.
به یکی از گاندوها خیلی نزدیک شده بود، ما از دور داشتیم از ترس به خودمون میلرزیدیم و صدای دندونها که به هم میخورد به وضوح شنیده میشد!
همه چی آروم بود و گاندو کاری به رضا نداشت، ولی چشمتون روز بد نبینه به محضی که رضا بلند شد و به طر ف ما خواست حرکت کنه، تازه یه قدم برداشته بود که گاندو مثل سگ وحشی پاچه شلوار رضارو گرفته بود،ای واااااای بر من قیافه رضا دیدنی بود رسما روح از بدنش جدا شده بود، نفس نمیکشید.
خوب طبیعتا ما بیکار نشستیم، جمیعا داشتیم برای رضا فاتحه میخوندیم.
خلاصه عملیات نجات رضا از دهان تمساح ۲۰ دقیقه طول کشید، به محضی که گاندو بی خیال رضا شد، رضا با قدرت ۸۰۰۰ اسب بخار محل حادثه رو ترک کرد و تا ۸۰ کیلومتر بعد از محل حادثه نیز به دویدن ادامه میداد.!!!!

آقای قاضی در حالیکه خمیازه میکشه با چکش محکم میکوبه رو میز و به من اشاره میکنه که دهنم رو ببندم و ادامه اعترافات رو به جلسه بعدی دادگاه موکول میکنه!!


————————
فعلا خداحــــــافظ…

۱۳۹۰
۰۳٫۰۵

"به نام یگانه لایق پرستش"

از کجا بگم، چه جوری بگم، چی بگم؟!!

این چند روزه دارم آتیش جهنم رو تو همین دنیا تجربه میکنم!!!!!

۳نفر از بچه ها (دوستهای قدیمی)  برای تحقیق آخر ترم که در مورد تمساح پوزه کوتاه (گاندو) بود، باید به چابهار سفر میکردند.
از اونجایی که به آب و هوای چابهار تو این موقع از سال آشنایی کامل داشتم، با خواهش و التماس ازشون خواستم بی خیال این سفر بشن.
چون گرمترین ماه های سال تو چابهار، اردیبهشت و خرداد هستش که بعضی از روزها دمای هوا به ۵۰ درجه هم میرسه!!
این موقع از سال خورشید نامرد با تمام توانش مستقیم میزنه به مخت، عین فیلم War of the Worlds  درجا پودرت میکنه!
طرفای بعد از ظهر، وزیدن باد گرم شروع میشه، تصور کنید گرمای باد سشوار رو!!!
طرفای غروب و با تاریک شدن هوا رطوبت و شرجی هوا به بالاترین حد میرسه، نفس کم میارید دقیقا سونای خشک!
خلاصه… اسرار از من برای نرفتن و انکار از اون کله پوکها برای رفتن، کلی جرو بحث کردیم ولی هیچ فایده ایی نداشت
بهشون گفتم: به جهنـــــدم یه دهنی از شما سرویس بشه که از رفتنتون مثل سگ پشیمون شید، با وجود اینکه خودم هم سرویس میشدم ولی این مصیبت رو به جون خریدم!!!

پرواز ساعت ۴:۳۰ صبح بود، سگ رو با چوب میزدی از خواب بلند نمیشد،از شانس خوبمون هواپیما فوکر ۱۰۰ بود از اون فوکرهایی که مثل هلو سقوط میکنن!
خلاصه… با هزار نذر و نیاز و هزار سلام و صلوات به فرودگاه چابهار رسیدیم.

من ساعت ها منتظر همچین لحظه ایی بودم تا قیافه بچه هارو هنگام خروج از سالن فرودگاه ببینم.
تو هواپیما دمای هوارو مثل همیشه اشتباه، ۲۹ درجه اعلام کرده بودند ولی من مطمئن بودم بیشتر از این حرفهاست.
ساعت ۷ صبح بود و بچه ها به هیچ عنوان فکر نمیکردند این موقع از صبح هوا به این شدت گرم باشه.
یکی از بچه ها به محضی که پاشو از سالن گذاشت بیرون خواست یه نفس عمیق بکشه، نفس کم آوورد، قرمز شده بود، رسما داشت جووون میداد.
اون ۲تای دیگه آفتاب مستقیم خورده بود تو مخشون به غلط کردن افتاده بووودن.
من خودم هنگ کرده بودم، کرک و پرم ریخته بووود مثل بستنی میهن از نوع سالارش، داشتم آب میشدم!

فاصله بین فرودگاه و چابهار تقریبا ۸۰ کیلومتر هستش، تو تمام راه بچه ها به خودشون، جدشون، به تمساح به من به… فحش میداداند و من از خنده به خودم میپیچیدم!
این قضیه ادامه داشت تا اینکه چشممون به دریا خوووورد، دریا که نیووود اقیانووووس بود صاف و زلال.
شنهای کف دریا به خوبی دیده میشد، رسما با روح و روانت بازی میکرد، بچه ها که حسابی خسته شده بودن از فحش دادن، دهنشوووون هر کدوم ۶ متر باز مونده بووود.

انشاالله ادامه تو پست بعدی تا بهتون بگم چه نقشه ایی برای این جماعت سوسول، تن پرور و مفت خووور کشیدم.!!!

——————————————-

"در سینه ی من خیمه ی آشوب نزن
بر کوزه ی من تهمت مشروب نزن
بی شیله ترم از آنچه در خاطر توست
در هر گذری زاغ مرا چوب نزن"

—————————————————

خداحافظ…


Parse error: syntax error, unexpected T_STRING in /home/u248365879/public_html/wp-content/themes/madmind/footer.php on line 5